صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

74

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

گشت و حتى قطره آبى در ظرف‌ها باقى نماند . و تمام شب از گريهء كودك كه از گرسنگى شيون مىكرد ؛ بيدار مىمانديم . نه در پستان شيرى وجود داشت و نه غذايى مانده بود كه به كودك بخورانيم . تنها در انتظار باران رحمت و اميد حق بوديم . با همان ماده خر سفيد با ساير قافله راه را طى مىكرديم و ضعف و ناتوانى فشار مىآورد . به مكه رسيديم و هر يك در پى طفل شيرخوار دويديم . ( 1 ) به هر يك از ما كه پيامبر را معرفى مىكردند ، به دليل يتيم بودنش از قبول او خوددارى مىورزيديم ؛ چون كودكى كه پدر داشت مورد توجه بود تا بدان وسيله شهرت يابيم . و از مادر و يا پدر بزرگ كودك ، براى ما كارى ساخته نبود و از گرفتنش روى خوش نداشتيم . هر يك از زنان - به جز من - كودكى يافتند . وقت بازگشتن به شوهرم گفتم : به خدا برايم بسيار ناپسند است كه با دست خالى بازگرديم ؛ مىروم و آن طفل يتيم را مىآورم . گفت : هيچ ايرادى ندارد ، اميد است خداوند خانهء ما را به وجود او پربركت فرمايد . حليمه مىگويد : ناچار رفتم و او را پذيرفتم [ ظاهرا به دليل اين كه حليمه ضعيف و لاغر بوده ، كسى كودك خود را به او نداده است ] و به سوى صحرا به راه افتادم . وقتى او را بغل كردم ، پستانهايم پرشير و آمادهء گرفتن او شدند . هم محمد و هم كودك خودم ، هر دو سير خوردند . پسرم راحت خوابيد ، هر چند در پيش نه خود مىخوابيد و نه ما را آسوده مىگذاشت . شير گوسفندان ما زياد و براى هر چيزى دست مىبرديم مملو از بركت شد . از آن همه نعمت سير گشتيم و آسوده خوابيديم . ( 2 ) فردايش شوهرم گفت : اى حليمه ، سوگند به خدا ! نسيم تازه و مباركى وزيده . گفتم : من هم اميدوارم . سپس حركت كرديم . سوار شدم و محمد را نيز سوار كردم . مركبم آن قدر تند مىرفت كه از همهء همراهانم پيشى گرفتم . زنان همراهم به من گفتند : اى دختر ذويب خدا تو را بيامرزد ! آهسته ران . مگر اين ، همان خرى نيست كه قبلا بر آن سوار بودى ؟ ! گفتم چرا ! همان مركب است . گفتند : و اللّه ! اين مركب شما ، حال و وضعيت ديگرى دارد . سپس به منزل رسيديم . هرگز سرزمينى خشك‌تر از سرزمين خود را گمان نمىبرديم ؛ اما وقتى گوسفندان از صحرا بازآمدند ، شير فراوان داشتند . آنها را مىدوشيدم و مىنوشيديم و همواره از درگاه خداوند خير و نيكى مىطلبيديم . گوسفندان همسايه‌ها چنين نبودند . به چوپانان خود مىگفتند : مواظب باشيد ! گوسفندان را به چراگاهى ببريد كه چوپان دختر ابو ذويب آنجا مىرود .